|
به سراغ من اگر میآیید ... كپي برداري از مطالب با ذكر نام و منبع آزاد ميباشد.
| ||
|
تاب نفس کشیدن ندارم نفس در سینه حبس است می دانی امروز چه روزی است... روز پایان انتظار!! خدای من! سپاسگذارم برای این نعمتی که به من اعطا کردی.. سپاسگذارم و عاجزانه میخواهم که این یک روز هم باشم تا انتظار پایان پذیرد. مبارک باشد این وصال...
[ ۱۳۸٩/۱/۳٠ ] [ ۳:٥٢ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
نخواهی توانست شمردن ثانیههایی که شمردم نخواهی توانست انتظار لحظاتی که به نظاره نشستم همیشه در مناجات با خالق تو، آرزومند دیدار دوبارهات هستم هماره چشم به جاده بهارم به امید آمدنت تو نشانهای هستی از خدایت تو تکهای از بهشت خدایی بر خاک حقا که چه خوش نام نهادهاند تو را !!!
هرگاه به مرگ میاندیشم، از خدا میخواهم که یکبار دیگر تو را ببینم و بروم و پس از مستی در می ناب حضورت، باز هم بیشتر... چقدر که من زیاده خواهم
عاشق شمردن قدمهایم هستم در کوچه باغ هایت مست عطر حضورت مجنون هوای بارانی ات
کاش میشد همیشه روزگار، حضورت را با ذره ذره وجودم لمس کنم کاش میشد ...
اما نه!! من تاب این همه خوشی را نمیداشتم. اصلاً اگر همیشه باشی آنوقت ناز چه میشود و نیاز چه؟؟ هجر چه میشود و وصال چه؟؟
راستش را بخواهی انتظارت هم به اندازه غرق شدن در تو گواراست.
و شیرینترین لحظات همین حالاست. تنها سه روز به گذرت زمان دارم.
زمان خانهتکانی است میهمان عزیزی در راه است...
[ ۱۳۸٩/۱/٢۸ ] [ ۱٠:٤۳ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
دوست دارم شبی را که دراعماق خواب فروغلطیده ام وتو باسرانگشتان معجزه ات دربهای بسته پلکهایم رادقالباب میکنی. باراول نشنوم ... باردوم سنگینی خواب ، سبکی پلکهایم رابگیرد ... بارسوم درنهایت ناباوری آرام آرام پلکهایم رابه روی نوری بگشایم. چه عظیم است این منبع نور وچه ضعیف است دیدگان. پنداری که در تاریکی زیسته. چه زیباست این فرصت رو یایی،فرصتی که هزاران هزار انتظار رسیدنش را کشیدم. هزاران هزار شب را به انتظارش صبح کردهام. دوست دارم درچنین شبی از دریچه پلکهایم وارد شوی، با آب دیدگانم قدمگاهت رابشو یم ،بامژگانم برو بم تااز کوچه های قلبم بگذری ولحظاتی را مهمان دلم باشی. دوست دارم آن لحظه را و تمام لحظاتی را که در کنارت باشم، چه در رویا و چه در واقعیت. دوست دارم...
[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱٠:۳٠ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
آسمان صاف وشب ّآرام بخت خندان وزمان رام خوشه ها دست برآورده به مهتاب شب وصحرا وگل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ ... توکجایی من به هرحال که باشم به تو می اندیشم .
[ ۱۳۸٩/۱/٢۳ ] [ ۱٠:٢٧ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. تاجر: من تو هاروارد تجارت خوندم، پس می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی. آن وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و بعد چند تا قایق دیگر اضافه کنی، آنوقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری.
[ ۱۳۸٩/۱/٢۳ ] [ ٤:۱٩ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
ماه من، غصه چرا ؟
[ ۱۳۸٩/۱/٢۳ ] [ ٤:۱٢ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم ،دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٠٢ ب.ظ ] [ افسانه یکه فلاح ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||