﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>به سراغ من اگر می‌آیید ...</title>
    <description>كپي برداري از مطالب با ذكر نام و منبع آزاد مي‌باشد.</description>
    <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>افسانه یکه فلاح</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 29 Apr 2012 18:34:40 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>دختر دکتر مصدق</title>
      <description>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Nazanin; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Nazanin; font-size: 14pt; font-weight: bold;" lang="FA"&gt;چند وقت پیش یکی از نزدیکانم در خصوص وضعیت دختر دکتر مصدق مطلبی را عنوان کرد که در یکی از آسایشگاههای سوئیس زندگی می کند . پیگیر موضوع شدم و از اینترنت مطلب زیر را پیدا کردم . بعد از خواندن مطلب به یاد این مطلب پروفسور حسابی افتادم که وقتی از او در مورد &amp;nbsp;جهان سوم&amp;nbsp;&amp;nbsp;می پرسند عنوان می کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: red; font-size: 14pt; font-weight: bold;" lang="FA"&gt;" &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: red; font-size: 14pt; font-weight: bold;" lang="AR-SA"&gt;جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: red; font-size: 14pt; font-weight: bold;" lang="FA"&gt;. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="border-bottom: 1pt solid; border-left: medium none; padding-bottom: 1pt; padding-left: 0cm; padding-right: 0cm; border-top: medium none; border-right: medium none; padding-top: 0cm;"&gt;
&lt;div style="padding: 0cm;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: red; font-size: 14pt; font-weight: bold;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial; color: red; font-size: 14pt; font-weight: bold;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;دکتر محمد مصدق دو پسر و سه دختر داشت.دو تا از دختر ها ازدواج کردند که یکی همسر دکتر احمد متین دفتری شد که در حادثه ی هوایی نزدیک تهران از بین رفت،دومی ضیاء اشرف که با خانواده ای معروف ازدواج کرد و سومی خدیجه است.فرزندان ذکور دکتر مصدق غلامحسین و احمد بودند که غلامحسین متخصص زنان بود و احمد تا معاونت راه رسید و اما سرگذشت خدیجه که پس از کودتای 28 مرداد دچار بیماری روحی شدید شد.دکتر مصدق تا واپسین دم حیات نگران خدیجه بود و به بچه های خود توصیه کرد که مواظب وی باشند.تا موقعی که دکتر غلامحسین و احمد پسران وی حیات داشتند مواظب او بودند و هزینه ی درمان او را تامین می کردند ولی اکنون دختر دکتر مصدق،فرزند نخست وزیر ملی و قهرمان ایران،تنها و فرسوده و فقیر در گوشه یکی از آسایشگاه های دولتی سویس در میان عده ای بیماران روانی با هزینه دولت سویس به سر می برد،زهی تأسف.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یکی از ایرانیان که با دختر دکتر مصدق دیدار کرده بود در نامه ای می نویسد:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;به نام یک ایرانی دلسوخته که از این آسایشگاه بازدید کرده و از نزدیک با خدیجه به گفتگو نشسته است،به شرح این دیدار می پردازم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;در جستجو برای یافتن خاطره هایی از مصدق،در سویس خانه ای را پیدا می کنم که مصدق دوران دانشجویی اش را در آن گذرانده است.می کوشم اطلاعات بیشتری کسب کنم که می شنوم &lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دختر وی خدیجه مصدق،آخرین و تنها بازمانده خانواده قهرمان ملی،سالهاست که در آسایشگاه بیماران روانی نوشاتل،به هزینه ی دولت سویس در نهایت فقر و تنگدستی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;به زندگی ادامه می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;بالاخره با آسایشگاه بیماران روحی تماس می گیرم.با بی اعتنایی پرستاری مواجه می شوم که می پرسد:"چه نسبتی با وی دارید؟"می کوشم برای وی توضیح دهم که&amp;zwnj; "پدر این بانوی سالمند نخست وزیر ملی ایران بوده است و خدمات او به کشورش هرگز از خاطر میلیون ها ایرانی نمی رود و به همین دلیل است که می خواهم دختر وی را ببینم."پرستار با لحنی استهزاء آمیز می خندد و از پشت تلفن می گوید پس چرا ایرانیان از این دختر قهرمان ملی سراغ نمی گیرند و بالاخره می گوید باید از پزشک معالج وی اجازه بگیرم.پس از چند لحظه اجازه ی ملاقات می دهد.می پرسم چه چیز هایی لازم دارد تا برایش تهیه کنم و قرار ساعت 5 بعد از ظهر را می گذارم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;در وقت تعیین شده به آسایشگاه سالمندان می روم.به دفتر می روم و می گویم برای ملاقات چه کسی آمده ام.دکتر به پرستار دستوراتی می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;چند لحظه بعد پرستار با بانویی سالخورده که باید بین 60 تا 70 سال داشته باشد،وارد می شود.به طرفش می روم و به او ادای احترام می کنم.احساس می کنم این ادای احترام از جانب میلیون ها ایرانی تقدیم مصدق می شود که هنوز خاطره ی فداکاری های او را فراموش نکرده اند.پرستار می پرسد:"می خواهید در اتاقش صحبت کنید یا همین جا؟"پاسخ را به او واگذار می کنم.خدیجه دختر دکتر مصدق می گوید همین جا.دسته گلی را که برای او آورده ام می گیرد به او می گویم که ایرانی هستم و اگر کاری دارد حاضرم برایش انجام دهم.اما فقط تشکر می کند.پس از چند لحظه بی آنکه چیزی بخواهد یا حرفی زده باشد،فقط یک بار دیگر تشکر می کند و از اتاق بیرون می رود.وقتی شماره اتاقش را می پرسم،می ایستد و شمرده می گوید"صد و هفده."بعد خدا حافظی می کند و دسته گل را پس می دهد.می پرسم "مگر گل دوست ندارید؟"پاسخش فقط تشکر است.به عقیده من این درست ترین پاسخی بود که او داد.زیرا 49 سال از احوال تنها بازمانده ی مصدق قهرمان ملی بی خبر بوده ایم و او را به حال خود رها کرده ایم و به عنوان یک ایرانی او را فراموشش کرده ایم."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;با بغضی جانسوز در گلو به دفتر آسایشگاه بر می گردم،دسته گل را به پرستار می دهم.می گوید:"چه شانسی!"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;از علت بیماری اش می پرسم و پاسخ می شنوم به دنبال غارت منزل دکتر مصدق در 28 مرداد 32 و زندانی شدن،چون دختر بسیار حساسی بوده و پدرش را خیلی دوست داشته،دچار اختلال روانی می شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;از این پرستار می پرسم هزینه نگهداریش چگونه تأمین می گردد؟&lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پاسخ او مثل پتکی بر سرم فرود می آید.هیچ کس برای وی پولی نمی فرستد."&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;تمام اعضای خانواده ی او مرده اند.ما به &lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سفارت ایران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;اطلاع دادیم و از آنها خواستیم که مخارج وی را تأمین کنند،ولی قبول نکردند و پاسخی ندادند.در حال حاضر آسایشگاه &lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بر خلاف رسم جاری خود علاوه بر تحمل مخارج وی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ماهانه حدود صد فرانک هم به وی می پردازد تا اگر چیز خاصی لازم داشته باشد تهیه کند."پرستار اضافه می کند من تعجب می کنم"ایران یک کشورثروتمند است و همین حالا هم دولت ایران دارد یک رستوران 6 میلیون فرانکی در ژنو می سازد،ولی برایش دشوار است هزینه ی یک یمار را بپردازد.مگر شما نمی گویید پدر وی نخست وزیر بزرگی در تاریخ ایران بوده است؟!"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;با قلبی پر از اندوه از آسایشگاه خارج می شوم.کنار دریاچه به ساحل چشم می دوزم.به یاد مردی می افتم که در دوران نخست وزیری اش حتی از دریافت حقوق ماهانه خود داری می کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; background: white;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt;" lang="AR-SA"&gt;به هر حال واقعیت این است که هم اکنون خدیجه مصدق در شرایط نامساعد اما با وقار و آرامش در یک آسایشگاه روانی بدون هیچ گونه در آمدی در سویس روزگار می گذراند و مهمان دولتی بیگانه می باشد."بر گرفته از کتاب &lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دکتر محمد مصدق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; نوشته ی &lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;محمود ستایش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/9356864/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-9356864</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 18:34:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دعای کوروش</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و ایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار.&lt;br /&gt;بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟&lt;br /&gt;فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟&lt;br /&gt;کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ... انبارهای اذوقه وغلات می سازیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟&lt;br /&gt;ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم&lt;br /&gt;گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟&lt;br /&gt;پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم&lt;br /&gt;و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...&lt;br /&gt;تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!&lt;br /&gt;وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :&lt;br /&gt;من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/9308560/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-9308560</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 06:11:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;ازآجیل سفره عید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;چند پسته لال مانده است&lt;br /&gt;آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند!!!...&lt;br /&gt;آنها که لال مانده اند ؛ می شکنند!!!... &lt;br /&gt;دندانساز راست می گفت:&lt;br /&gt;پسته لال ؛سکوت دندان شکن است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;زنده یاد حسین پناهی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/8591698/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-8591698</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Dec 2011 15:19:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وظیفه ما چیست؟</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;خبر کوتاه بود : &amp;rdquo; با کمال تاسف اطلاع یافتیم که آقای دکتر محمد مصدق سحرگاه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;امروز پنج شنبه در ساعت 5/4 بامداد 14/12/1345 در سن 87 سالگی در اتاق شماره 62&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;بیمارستان نجمیه تهران زندگی را بدرود گفت.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;ldquo;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" rel="nofollow" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-size: 22pt; color: #1f497d;"&gt;&lt;img title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" src="http://mail.google.com/mail/h/5l9s66t72ozz/?view=att&amp;amp;th=1320eb49b23635ea&amp;amp;attid=0.1&amp;amp;disp=emb&amp;amp;realattid=3933ee1de4b85609_0.1.1&amp;amp;zw" alt="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" width="438" height="366" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;خبری بسیار کوتاه برای مردی بزرگ!!!&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;سالنامه سازمان اطلاعات انگلیس در سال 1995 درباره اش منتشر کرد: خسارتی که وی به انگلستان وارد کرد از خسارتی که هیتلر در جنگ دوم جهانی به انگلستان وارد کرد بیش تر بود، معترف هستیم که&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;انگلستان در برابر مصدق شکستی بی سابقه را متحمل شد.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;اولین نفر که با لایحه کاپیتولاسیون در ایران مخالفت کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;اولین ایرانی فارق التحصیل در دکتری حقوق.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;امتیاز حق شیلات و کشتیرانی در دریای خزر را از شوروی باز پس گرفت.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;شخصا در دادگاه لاهه برای احیای حقوق ملت خویش فریاد کشید.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;جمال عبدالناصر (رهبر بزرگ و فقید ناسیونالیست عربی-اسلامی مصر) به گفته خویش او را الگوی خود قرار داد و کانال سوئز را برای مصر ملی کرد&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;سفیر شوروی در ایران رسما اعلام کرد که دولتش در برابر وی به زانو افتاد.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;اولین نفر که با استفاده از علوم روز در دانشگاه به بررسی علمی حقوق اسلامی شیعه پرداخت.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;اولین نفر که حقوق شرعی زنان را به طور علمی در دانشگاه مطرح ساخت.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;ابرمرد تاریخ ایران، با جان بر کف بودن خویش در راه وطن اجازه نداد که تا سال 1992 امتیاز نفت ایران در انحصار بیگانه باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;مجاهدت های کسی که خود را وقف سرزمین و مردم و دین خویش کرد، یگانه طراح بزرگ ملی شدن صنعت نفت ایران، جاوید یاد دکتر محمد مصدق به همین جا ختم نشد،وی خود را وقف ملیت ایرانی و دیانت اسلامی ساخت و لحظه به لحظه افتخار آفرید.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;بخشی از بیانات بزرگوار:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&amp;rdquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هرچه ایرانیت و&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اسلامیت را تهدید کند تا زنده هستم مبارزه می&amp;zwnj;کنم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;ldquo;.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&amp;rdquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;استکه صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;عظیم ترین امپراطوری جهان را از این مملکت برچیدم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;ldquo;.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&amp;rdquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;حیات من و مال و موجودیت من و امثال من در&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;برابر حیات و استقلال و عظمت و سر فرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این ملت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کوچکترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آمد هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام داده ام .عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر نخواهد پائید.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;*برای درمان سرطان بینی با وجود اصرار فرزندش&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; که پزشک بود و دوستدارانش راضی به سفر به خارج برای درمان نشد وگفت پزشکان ما قادرند همه کاری را برای درمانم انجام دهند.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;به اختیار خود&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ملک خودش را بین کشاورزانش تقسیم کرد!&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;اما&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;*هنوز هم &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;برای &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;رفتن بر سر مزارش که نیمه ویرانست، مردم مشکل دارند!&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" href="http://groups.yahoo.com/group/baziran/join" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; و هنوز یک خیابان و کوچه بنامش نیست...&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/7877044/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-7877044</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Sep 2011 09:41:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;استجابت دعا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.&lt;br /&gt;نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.&lt;br /&gt;هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.&lt;br /&gt;بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.&lt;br /&gt;سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.&lt;br /&gt;با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.&lt;br /&gt;هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:&lt;br /&gt;چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد: نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست&lt;br /&gt;آن صدا سرزنش کنان ادامه داد :&lt;br /&gt;تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی&lt;br /&gt;مرد پرسید:&lt;br /&gt;به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟&lt;br /&gt;او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/7397289/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-7397289</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Jul 2011 07:45:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پاسخگویی</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد. گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟&lt;br /&gt;گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم مبادا که درمانم، آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی هوش شد.&lt;br /&gt;چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/7361780/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-7361780</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Jul 2011 06:13:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرشته بیکار</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp; &lt;span style="font-size: 18pt; background: #f0f5ff; color: navy; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته&amp;zwnj;هاست و به کارهای آنها نگاه می&amp;zwnj;کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه&amp;zwnj;هایی را که توسط پیک&amp;zwnj;ها از زمین می&amp;zwnj;رسند، باز می&amp;zwnj;کنند، و آنها را داخل جعبه می&amp;zwnj;گذارند. مرد از فرشته&amp;zwnj;ای پرسید، شما چکار می&amp;zwnj;کنید؟&lt;br /&gt;فرشته در حالی که داشت نامه&amp;zwnj;ای را باز می&amp;zwnj;کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می&amp;zwnj;گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می&amp;zwnj;گذارند و آنها را توسط پیک&amp;zwnj;هایی به زمین می&amp;zwnj;فرستند.&lt;br /&gt;مرد پرسید: شماها چکار می&amp;zwnj;کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت&amp;zwnj;های خداوندی را برای بندگان می&amp;zwnj;فرستیم.&lt;br /&gt;مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته&amp;zwnj;ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟&lt;br /&gt;فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می&amp;zwnj;دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می&amp;zwnj;توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند &amp;ldquo;خدایا شکر&amp;rdquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/7347940/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-7347940</guid>
      <pubDate>Sun, 24 Jul 2011 05:30:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد</title>
      <description>&lt;p&gt;آورده&amp;zwnj;اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او&amp;hellip;.&lt;br /&gt;شیخ احوال بهلول را پرسید.&lt;br /&gt;گفتند او مردی دیوانه است.&lt;br /&gt;گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;آورده&amp;zwnj;اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او&amp;hellip;.&lt;br /&gt;شیخ احوال بهلول را پرسید.&lt;br /&gt;گفتند او مردی دیوانه است.&lt;br /&gt;گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.&lt;br /&gt;شیخ پیش او رفت و سلام کرد.&lt;br /&gt;بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.&lt;br /&gt;فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می&amp;zwnj;کنی؟ عرض کرد آری..&lt;br /&gt;بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟&lt;br /&gt;عرض کرد اول &amp;laquo;بسم&amp;zwnj;الله&amp;raquo; می&amp;zwnj;گویم و از پیش خود می&amp;zwnj;خورم و لقمه کوچک برمی&amp;zwnj;دارم، به طرف راست دهان می&amp;zwnj;گذارم و آهسته می&amp;zwnj;جوم و به دیگران نظر نمی&amp;zwnj;کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی&amp;zwnj;شوم و هر لقمه که می&amp;zwnj;خورم &amp;laquo;بسم&amp;zwnj;الله&amp;raquo; می&amp;zwnj;گویم و در اول و آخر دست می&amp;zwnj;شویم..&lt;br /&gt;بهلول برخاست و فرمود تو می&amp;zwnj;خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی&amp;zwnj;دانی و به راه خود رفت.&lt;br /&gt;مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.&lt;br /&gt;بهلول پرسید چه کسی هستی؟&lt;br /&gt;جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی&amp;zwnj;داند.&lt;br /&gt;بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می&amp;zwnj;دانی؟&lt;br /&gt;عرض کرد آری&amp;hellip;&lt;br /&gt;سخن به قدر می&amp;zwnj;گویم و بی&amp;zwnj;حساب نمی&amp;zwnj;گویم و به قدر فهم مستمعان می&amp;zwnj;گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می&amp;zwnj;کنم و چندان سخن نمی&amp;zwnj;گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می&amp;zwnj;کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.&lt;br /&gt;بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی&amp;zwnj;دانی..&lt;br /&gt;پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی&amp;zwnj;دانید.&lt;br /&gt;باز به دنبال او رفت تا به او رسید.&lt;br /&gt;بهلول گفت از من چه می&amp;zwnj;خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی&amp;zwnj;دانی،&lt;br /&gt;آیا آداب خوابیدن خود را می&amp;zwnj;دانی؟&lt;br /&gt;عرض کرد آری&amp;hellip; چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه&amp;zwnj; خواب می&amp;zwnj;شوم،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه&amp;zwnj;السلام) رسیده بود بیان کرد.&lt;br /&gt;بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی&amp;zwnj;دانی.&lt;br /&gt;خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی&amp;zwnj;دانم، تو قربه&amp;zwnj;الی&amp;zwnj;الله مرا بیاموز.&lt;br /&gt;بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.&lt;br /&gt;بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در خواب کردن این&amp;zwnj;ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/7328646/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-7328646</guid>
      <pubDate>Thu, 21 Jul 2011 05:58:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از طعم قهوه تان لذت ببرید</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از ۱۵ دقیقه:&lt;br /&gt;هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه&amp;zwnj;های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می&amp;zwnj;شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می&amp;zwnj;شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید..!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید&amp;hellip;!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود&amp;hellip;!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از طعم قهوه تان لذت ببرید&amp;hellip;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/7264223/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-7264223</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Jul 2011 09:13:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه کسی موثرتر است، زن یا مرد؟ !!!! ...</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :&amp;rdquo; گفتگوی خیلی خوبی بود.&amp;rdquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :&amp;rdquo; هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; font-family: IranNastaliq;" lang="AR-SA"&gt;&amp;rdquo; زنش پاسخ داد :&amp;rdquo; عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .&amp;rdquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://afsanehfallah.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>افسانه یکه فلاح</author>
      <comments>http://afsanehfallah.persianblog.ir/comments/275897/6931791/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-275897.post-6931791</guid>
      <pubDate>Wed, 25 May 2011 11:24:31 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
