درد و دل...

تنها یک برگ مانده بود..

درخت گفت: منتظرت می‌مانم.

برگ گفت: تا بهار خداحافظ !

بهار شد

ولی....

درخت در میانه آن همه برگ، دوستش را فراموش کرد...

 

»بی‌گناه«

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
H

اگر با تبادل لینک موافقی منو لینک کن ....بعد خبر م کن تا شما رو لینک کنم ..... بهم سر بزن منتظرتم www.hobo.persianblog.ir www.yahossain.persianblog.ir

شاندل

سلام رفیق مباحث جالبی رو مطرح کردی؟ ولی راستش من مقصودتو متوجه نشدم...میتونی بیشتر توضیح بدی..

احمد رجایی ( قطره )

با سلام شاید زمانی که درخت در میان برگها به رقص شاخه ها مشغول بود آن برگ هم رفته بود و نبود تا به چشم آید تا درخت او را ببیند شنیده ای که می گویند از دل برفت هر آنکه از دیده برفت البته نباید این طور باشد اما چه می شود کرد گر چه ناخوشایند است اما در حوادث ناخوشایند خوشایند است.... توفیق رفیق راهتان باد

کوروش

درود بر شما دوست عزیز این دسته گل برای شما [گل][گل][گل][گل][گل] به نظر شما حضور در کدام یک مهمتر است: الف- حضور در جشن خانه سینما ب- حضور در فستیوال های بین المللی روسيه، روماني، تركيه، سوئيس، هندوستان، فرانسه، كنيا، ايتاليا و ... .. کوروش .......

بهرام

سلام دوست عزيز از وب شما ديدن كردم خيلي خوب است شعرهايت اعلا بود من استفاده كردم متشكرم بهرام[گل][گل][گل]