دوستی خار و گل

دوستی خار و گل

غنچه از خواب پرید
وگلی تازه بدنیا آمد
خار خندیدو به گل گفت سلام
وجوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند, گل چهزیبا شده بود!
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار, در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خوابپرید
گل صمیمانه به او گفت سلام

 

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
رزگار

سلام افسانه جانم خوبی این قضیه خار و گل چه قدر زیباست میدونی واقعا احساسات پاکی رو به ارمغان میاه پیشم بیا منتظرم

نرمین دباغی

هوالحکیم سلام خانومی زیبا و دلنشین ... مثل همیشه ... سپاس

زابدرسولی

سلام جالب بود به منم سربزن خوشحال میشم [گل]

رزگار

شبي ديگر امد و من از ديار خويش گفتم همان جايي كه سالهاست در ان شعر مي سرايم و هوا را درك ميكنم تو بيا بر نوشته ام نظاره اي كن و قلبم را شاد گردان قوربونت برم من اپم

رزگار

سلام عزيزدلم من امشب با كلي خستگي اومدم نت و يه پست جديد گذاشتم اومدم دعوتت كنم قوربونت برم كه بياي وبلاگم و بخونيش من منتظرت هستم عزيزم[بوسه]

رزگار

سلام افسانه جونم باشه عزیز دلم درسمم میخونم به خدا میخونمش ولی این یه مدت روحیم خیلی داغونه نمیدونم چرا[ماچ]

پایلت

خار خندید و به گل گفت سلام وجوابی نشنید خییییلی خوبه..

رزگار

سلام عزيزم خوبي؟ قوربونت برم من يه پست جديد گذاشتم اومدم دعوتت كنم و رد پاهات رو ببوسم منتظرت هستم بي صبرانه و پيشا پيش ازت ممنونم[بوسه]

پایلت

شما اختیار دارین[خجالت][لبخند] منم لینکتون کردم[ماچ][پلک][فرشته]

یک رهگذر

سلام وقتتون به خیر خیلی مطلب جالبی است میشه بگید که این شعر از کیه؟ ممنون میشم جواب بدید.[گل]