دوست دارم...

دوست دارم شبی را که دراعماق خواب فروغلطیده ام وتو باسرانگشتان معجزه ات دربهای بسته پلکهایم رادق‌الباب می‌کنی.

باراول نشنوم ...

باردوم سنگینی خواب ، سبکی پلکهایم رابگیرد ...

بارسوم درنهایت ناباوری آرام آرام پلکهایم رابه روی نوری بگشایم.

چه عظیم است این منبع نور وچه ضعیف است دیدگان. پنداری که در تاریکی زیسته.

چه زیباست این فرصت رو یایی،فرصتی که هزاران هزار انتظار رسیدنش را کشیدم.

هزاران هزار شب را به انتظارش  صبح کرده‌ام.

دوست دارم درچنین شبی از دریچه پلکهایم وارد شوی، با آب دیدگانم قدمگاهت رابشو یم ،بامژگانم برو بم  تااز کوچه های قلبم بگذری ولحظاتی را مهمان دلم باشی.

دوست دارم آن لحظه را و تمام لحظاتی را که در کنارت باشم، چه در رویا و چه در واقعیت.

دوست دارم...

/ 1 نظر / 7 بازدید
نرمین

هوالحکیم خیلی زیبا نوشتی ... حست منتقل میشه...